تبليغاتX
خاطرات
درد دلها
 مادر شوهرم 1
به نام خدا

سلام

رابطه من با خانواده شوهرم زیاد روشن نیست بعضی مواقع خوب و بعضی مواقع شکراب البته رو در رو نه بلکه همیشه به صورت غیبت از آنها گله می کنم چون وقتی می خواهم حرفم را بزنم از ادامه دادن آن و اینکه مغلوب شوم می ترسم و با خودم فکر می کنم اگه من این موضوع رو بگم حتما می خواهند مو شکافی اش کنند و در آخر کار به جایی که من خوشحال باشم از طرح مشکل به خاطر حساسیت من ناراحت می شوند . برای همین بعضی مواقع پیش شوهر البته سعی کردم کم کنم بعضی مواقع پیش مادرم و خواهرم که مامانم هم می گه مادر شوهرت گناه داره دلش شکسته است ( به خاطر مرگ پسرش ) ولی باور کنید هرکس ظرفیت داره مادر شوهرم از کسانی است که یک سرماخوردگی را خیلی بزرگ حساب می کند از خیلی وقتها پیش مریضی اعصاب گرفته حتی اگر کسی مریضی ای داشته باشد بعد از مدتی اعلام می کند که من هم مثل این شخص هستم و حتما من این شخص این مریضی را دارم و باید به دکتری که این شخص رفته من هم بروم حالا هر چه شوهر فرزندان بگویند این گونه نیست تا دکتر نرود و کلی خرج نکند دست بردار نیست و بعد از مدتها خرد کردن اعصاب خود و دیگران می گوید معلوم نیست من چه مریضی ای دارم که دکترها تشخیص نمی دهند از دیماه ۸۹ بعلت سرماخوردگی و پوکی استخوان پاهای ایشان ورم کرد و ایشان هم که ورزش و پیاده روی نمی کنند خانه نشین شدند و مدت زیادی ناله کردند تا اینکه پدر شوهرم اجازه دادند  ( پدر شوهرم به زور اجازه می دهد بچه ها مادرشان را دکتر ببرند البته اگر خودش حالش بد شود و طولانی دکتر می روند و حتی یک سال برای اطمینان از سلامتی خود چند روز رفتند بیمارستان تا دکترها ایشان را از همه لحاظ چک کنند که سالم است ) شوهرم مادرش را دکتر ارتوپد ببرند اما از شانس ما کپسولهایی که دکتر ارتوپد داده بودند به معده ایشان سازگاری نشان نداد و اسفند ماه دیگر تحمل مادر شوهر تمام شد و باز هم راهی دکتر شدند و آنجا گفتند که کپسولهای به ایشان سازگار نیست نخورند فروردین ماه هم رفتند دکتر و باز هم قرص و دارو از شانس مادرشوهرم بخاطر معده درد می ترسیدند غذا بخورند غذا خوردن ایشان کم و کمتر شد تا اینکه معده ایشان خوب ولی فشارش و قند خونش بسیار پایین و فکر کنید بابت هر دکتر رفتن و نرفتن زجره هایی دادند که فقط فرزندانش خبر دارند و اطرافیان حتی مادر من که همه چیز را تقریبا می دانند برای ایشان دلسوزیهای بی موردی میکنند و ایشان از این کار راضی چون وقتی می گوید فلانی به من گفته من هم مثل تو هستم موقع حرف زدن حالت خاصی دارد و حس می کنم خوشحال است که یک نفر دیگر هم دلش برای او می سوزد .

حالا از دیشب به خاطر فشارش که تقریبا خوب است و کمی هم پایین سرش درد میکند و آمده خانه ما غذا که کم خورد صبحانه هم خیلی کم فشارش ۸ بود و هر چه اصرار می کنیم که غذا بخور  می گوید میل ندارم و بدبختی زمانی است که سرش درد می گیرد چنان سر و صدایی در می آورد که واقعا کسی که تا حالا ندیده می ترسد امروز مادرم آمده خانه و اصرار دارد که حتما برایش غذای رژیمی خاصی  را آماده کنید می گویم مادرم من نمی خورد مادرم می گه نه حتما تو بپز بیاور نخورد عیب ندارد بعد گفت برید براش کمپوت بگیرید باور کنید از کمپوت کمی شربت آن را خورد و میوه آن را نخورد و وقتی هم مادرم رفت دیگر نخورد تا قبل از ناهار  که با حرف شوهرم بقیه شربت کمپوت را خورد و میوه آن را گذاشت .

ادامه دارد ...

پ.ن. امروز وبلاگ نیاز خانم تازه عروس را خواندم  یادم آمد وبلاگ من هم برای خالی کردن عقده های دلم است برای همین این پست بلند را گذاشتم

پ.ن. در مورد کسانی که اطرافم هستند که از آنها ناراحتی ای دارم بنویسم تا سبک شوم.

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در جمعه 10 تیر1390  |
 یاد رفتگان
به نام خدا

سلام

امروز غروب وقتی می خواستم بروم سر مزار خواهرم به من گفت خانم ن. ( دبیر ورزشم در دوران دبیرستان من و خواهرم البته مدرسهایمان یکی نبود ) فوت کرد تقریبا توی سن ۳۷ سالگی دلم سوخت خانم خوبی بود و مهربان علت فوتش هم سرطان سینه بود که چند سالی دامنگیرش شده بود خدا بیامرزدش .

از این مردگانی که تقریبا برخوردهایی خوب و شیرینی داشتم دلم بیشتر میسوره و حالم به واقع میگیره شش ماه پیش هم دیماه خواهرم به من گفت خانم الف . فوت کرده تا من بخواهم فکر کنم کی بود این خانم که گفت کشتنش باز هم تا بخواهم فکر کنم چطوری گفت شوهرش کشتتش من کاملا تعجب کردم یعنی به همین راحتی بعد ماجرا را اینگونه تعریف کرد

ماجرای آشنایی من با خانم الف : تیر ۸۹ قرار شد من و خواهرم با هم برویم برای گرفتن گواهینامه مربی خواهرم خانم الف بود خانم بسیار مهربان با اینکه با من از طریق خواهرم آشنا شده بود خیلی مهربانیش را نثارم می کرد و در چند برخورد کم به من خیلی چیزها یاد داد حتی یک بار که با بچه رفته بودم جلوی آموزشگاه برای تعلیم دیدمش موقع پیاده شدن دخترم را بوسیدم بهم گفت نبوسش اینطوری دلت بیشتر براش تنگ میشه همینطور دخترت ( خودش دختر نداشت و دو تا پسر ) حتی من کمی مشکل داشتم برای راه اندازی اولیه ماشین و ماشین خاموش میشد مخصوصا مواقعی که استرس بالایی داشتم این شد که روز اولی که برای تو شهری امتحان داشتیم بدون گرفتن دست مزد به من گفت بیا تا با هم مسیری را برویم شاید بتوانم بابت مشکلت کمکت کنم در  هر صورت روز سی ام آذر بعد از ظهر وقتی که خانه بوده با همسرش اختلاف پیدا میکند ( البته اختلافات زیادی با همسرش داشته و بیشتر مواقع با هم درگیری داشتند بر اساس گفته های خود مرحوم به خواهرم ) و اینقدر این اختلاف ادامه پیدا می کند که شوهرش با آجر به سر خانم الف . می زند و بنده خدا به بیمارستان رسیده نرسیده تمام می کند هر وقت یاد این خاطرات و خیلی از خاطرات دیگر میافتم دلم میسوزه و میگم خدا بیامرزدش .

نفر سوم خانمی بود از آشناهای خانواده مادری بعد از اینکه ازدواج کردم یک کادویی به من داد و گفت من که دختر ندارم این رو یادگیری داشته باش هروقت مردم اینو دیدی خدابیامرزی بهم بده تا سال ۸۶ که کادویی اش را استفاده کرده بودم و کمی خراب شده بود هر وقت چشمم میوفتاد بهش با خودم قرار می گذاشتم که بجای این کادویی یکی مثل خود این بگیرم و این یکی رو بندازم دور اما دقیق یادم نیست چه ماهی از سال ۸۶ بود که مادرم گفت حاج خانم بنده خدا بعد از عمل ( مریضی قند داشت ) پاش زخمش خوب نشده بود و نتوانست بماند و مرحوم شد دلم سوخت باور کنید جنسی که کادویی داد را مرتب کردم و مثل اینکه اصلا چنین چیزی ندارم اصلا استفاده نمیکنم و هر چند وقت یکبار میرم سراغش توی دستام میگیرم و بیاد حاج خانم هستم و خدابیامرزی میگم و باز مرتب سر جای قبلی میگذارم و کاملا شد یک یادگاری از یک شخصی که التماس دعا داشت آن هم در حد دختر خودش

همه رفتگان را خدا بیامرزد همه را از ازل تا همین حال 

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در پنجشنبه 2 تیر1390  |
 روحیه خراب
به نام خدا

سلام

من نسبت به سالها پیش یعنی زمان  دانشجویی ام و زمان کارمندی ام گوشه گیر شدم اگر کل هفته از خونه بیرون نرم احساس خاصی ندارم دلم میخواد برم بیرون اما خونه مامان و فامیل نرم بیشتر دوست دارم برم بازار یا جایی که نیاز به حرف زدن نداشته باشه در کل خیلی آدم منزوی ای شده ام به نظر شما چکار کنم که بتونم لااقل بعضی مواقع از این حالت در بیام چون همسرم برعکس خود منه تقریبا بیرونی و اگه روزی بیرون نره خیلی حالش بد می شه و به من میگه عجب حوصله ای داری همش تو خونه هستی در کل از اینکه خونه نشینم بدم نمیاد از اینکه روابط اجتماعی ام با سرعت زیادی در حال سقوط است ناراحتم قبلا هم نوشته بودم از اینکه توی یک جمع حرف کم میارم عذاب می کشم حالا چه کنم

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در سه شنبه 24 خرداد1390  |
 کمک
به نام خدا

سلام ممکنه به من کمک کنید و بگید چگونه می شود برای کنکور کاردانی به کارشناسی درس خواند و قبول شد فکر کنم یک ماه دیگر وقت امتحانم باشه چکار کنم اونم با نخوندن و راهنمایی دیگه اینکه چی بخونم رشته امتحانم هم زبان انگلیسی است کمک کنید

پ.ن. برای روز زن به همسرم گفتم هیچی برای نگیر چون اونی که شما میگیری من قبولم نیست اونی که من قبولمه الان هزینه اش را نداری پس بهتره هیچی نگیری البته بنده خدا مجبور شد پول پارچه مجلسی ای که خریده بودم را بدهد ولی نگفت کادو منم میگم کادو نگرفته

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در چهارشنبه 18 خرداد1390  |
 توقعات من یا ...
به نام خدا

سلام

نمیدونم که توقعات من زیاد است یا همسرم چنین برداشتی دارد

من توی سال دوست دارم برای عید نوروز - تولدم و روز زن کادو بگیرم آن هم کاملا عافلگیرانه و مختص به من یعنی اگر برای کادو وسیله ای برای من گرفته شود که جزو وسایل خانه باشد  اگر وسیله ی خانه ای که خریداری شده به عنوان کادویی گرانتر از وسیله ای که برای خودم باشد  قبول ندارم . و دوست هم دارم از قبل ندانم که همسرم اصلا برای من چیزی می گیرد یا نه .

از طرفی دوست دارم روز تولد افراد خانه مان مختص به خودمان باشد و دیگران قبل از همسر و فرزندان به ما تبریک نگویند مثلا تولد همسرم که بهمن بود من حساب کردم و برای خودم نقشه ها کشید م که زمان تبریک کی باشد و برنامه ریزی های مورد نظر را انجام دادم اما ظهر روز تولد همسرم وقتی رفتیم خانه پدرم  افراد خانواده همه به همسرم تبریک گفتند و من ماندم و بدون گفتن تبریک و جالب اینجا بود که  همه به من می گفتند آخ آخ یادت رفته تولد شوهرت رو تبریک بگی خوب چی باید میگفتم اگر راست می گفتم منتظر بودند کیک و شیرینی هم بودند اگر نه خوب همسرم انتظار داشت من صبح تبریکم را میگفتم حالا من مانده ام این توقع زیادی است که من دارم :

۱ . کادو 

۲ .  غافلگیر شدن

 که البته در مورد هر دو تقریبا بیشتر مواقع ناکام ماندم

با آرزوی روزها خوب و پر از شادی 

می دونم از لحاظ نوشتاری بسیار پایین است اما چه کنم یادم رفته شاید بهتر شدم .

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در یکشنبه 8 خرداد1390  |
 اتفاقات جدید که ننوشتم
سلام

این روزها به خاطر بهار هست یا به خاطر عادتی که توی تعطیلات کردم خیلی خوابم میاد .

من کلاسهای کامپیوتر و حسابداری را تمام کردم و مدرک هم گرفتم . اسفند ۸۷ زن عمو شدم

 دخترم هم خرداد ۸۸ متولد شد.

امیر حسین پیش دبستانی و شاگرد اول است .

امسال هم کاردانی به کارشناسی مثل سال قبل ثبت نام کردم اما هنوز یک کلمه هم نخواندم زمانی که می خواستم زبان فارسی بخوانم سختم بود حالا که امسال زبان انگلیسی ثبت نام کردم .

نمید انم بخاطر افسردگی بچه دار شدن است که همه می گن زنها نود و نه درصد بعد از زایمان دچار  می شوند  یا به خاطر دیوانگی خودم همیشه از تنهایی و تنها ماندم می ترسم و در لحظات خوشحالی زندگیم به این موضوع خیلی فکر می کنم و معمولا شادیم را تحت شعاع قرار می دهد البته اطرافیانم متوجه نمی شوند و در خودم غمگینم .

 

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در چهارشنبه 24 فروردین1390  |
 سلام متفاوت
به نام خدا 

سلام همه ایرانیها این روز ها اگر سلامت باشند و حوصله حتما دنبال کارهای عید و ... هستند پس به همه خسته نباشید می گویم

دوش با من گفت پنهان کاروانی تیز هوش

وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش



|+| نوشته شده توسط مامان خونه در چهارشنبه 18 اسفند1389  |
 گذشت روزگار
سلام

 من یک مدتی رمز ورودم رو  فراموش کرده بودم امروز اتفاقی تونستم بیام توی وبلاگم برای همه

آرزوی موفقیت دارم اگر توانستم لااقل ماهی یکبار می آیم هم مطالب رو می خونم هم می نویسم . 

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در یکشنبه 23 خرداد1389  |
 نبودنها
به نام خدا سلام

بعد از ۵۸ روز تونستم بیام تا بنویسم.

روز ۱۴ اردیبهشت خالم بچه دار شد و روز ۲۵ خرداد زن دایی ام دو روزی من و امیرحسین رفتیم خانه

دایی ام تا پیش پسر دایی ام باشیم روز دوم قرار بود زن دایی ام را مرخص کنند اما پسر دایی تازه تولد یافته

را بستری کرده بودند برای همین زن دایی ام خانه نیامد و رفت پیش نوزادش من و امیرحسین به همراه پسر
دایی ام آمدیم خانه تا دایی و زن دایی دلواپس پسر بزرگشان نباشند البته پسر دایی ام زیاد خانه ما نماند و

رفت خانه خاله ام .

برنامه ریزی برای درس خواندن کنکور هم جواب بهم نداد و با کلی بی سوادی و حاضر نبودن  رفتم برای

امتحان صبح ساعت ۵ بیدار شدم و رفتم و جزو اولین نفرها بودم که وارد سالن شدم  به نظرم خیلی سخت

بود و بیشتر جوابهایی هم که دادم با شک بود حالا تا جواب بیاد منتظرم ولی فکر کنم بهتر برم دوباره درس

خوندن رو شروع کنم تا برای سال بعد حاضر باشم اما اول باید برم کتاب بخرم چون کتابهایی که خوندم برای

سه الی چهار سال پیش بود و خیلی تغییر کرده بود .

یک روز بعد از کنکور هم نوبت داندانپزشکی داشتم و از ساعت ۱۰:۲۰ تا ۱۱:۵۰ زیر دست داندانپزشک

بودم تا عصب را بکشد و بقیه کارش  هم ماند برای بعد از ظهر که  یکساعتی طول کشید صبح درد داشت و

خیلی هم بی حسی زد مخصوصا زمانی که داشت پر کرده شده سابق را می تراشید و از بس برام بی حسی

زده بود تا دو ساعت بعد از کارش لبم بی حس بود و برای بعد از ظهر فقط یک بار بی حسی زد شب توی

خواب همش حس می کردم دندانم درد می کند و از ترس بود یا واقعا دندانم  درد می کرد که از خواب بیدار

می شدم تا دو روزی دندانم و قسمتهای باز شده لثه ام درد می کرد و الان خدا را شکر درد ندارم و کار

دندانپزشک هم خوب بود.

چون من خیلی داشتن مدرک را دوست دارم حالا از هر مدلی دارم مثل بچه تجدیدی ها میرم کلاس  کلاس

کامپیوتر البته بهتر بگم icdl درجه یک که به نظرم خیلی راحت تر از کلاس حسابداری ای هستش که میرم
حسابداری هم بعنوان رایانه کار حسابداری سر کلاس میرم سر کلاس خوب متوجه میشم ولی وقتی میام

خونه تا بخونم و حاضر کنم خیلی وقت میگیره  دیروز قرار نبود بروم سرکلاس اما رفتم و با اخم مربی

مواجه شدم و منم با تمام توانم متوجه اش کردم که قرار نبوده بیام و یکمرتبه ای شده و طبق معمول گفت

هرکسی نمی خونه جلسه بعد نیاد سرکلاس منم چون نمیتونم بخونم روز دوشنبه نمیرم سرکلاس.

امشب عروسی پسر عموی همسرمه یعنی همون کسی که من بجایش می آیم سرکار و جانشینش هستم  و از
دیروز یا قرار بود برم کلاس حسابداری یا بیام بجای پسر عموی همسرم و اصلا وقتی برای رفتن به

آرایشگاه غیر روز جمعه نداشتم صبح جمعه خواهر شوهرم تماس گرفت و گفت زن دایی و بچه ها ( زن

دایی شوهرم ) بعد از ظهر می خوان بیان خونه شما تا فیلم عروسی رو ببینند منم گفتم باید حتما برم

آرایشگاه ومن نیستم خواهر شوهرم هم گفت که برو چون واجب هستش منم ساعت 5 رفتم آرایشگاه و

همسرم هم بعد از من رفت بیرون که با زن دایی و بچه ها مواجه می شود و وقتی متوجه می شوند من

نیستم و رفتم آرایشگاه چون آرایشگرم فامیله آنها هم آمدند آنجا و من تازه نشسته بودم و سرم را رنگ

گذاشته بودند که همگی رفتند دنبال نشستن از ساعت 6:10 تا 7 بعد هم داشتند می رفتند که دیدند هنوز کار

من تمام نشده منم وقتی کارم تمام شد ساعت 8:30 رسیدم خانه وقتی در را باز کردم دیدم خونه مثل شهر

بازی شلوغه وقتی رفتم تو دیدم مادر شوهرم و زن دایی همسرم - بچه هایشان و مادر بزرگ همسرم خانه

هستند سلام کردم دیدم یکی جواب می ده دو نفر جواب نمی دن رفتم توی اتاق دیدم از کمدهای امیرحسین که

دو لنگه بوده لنگه بزرگش افتاده و زن دایی شوهرم داره جابه جا می کنه من گفتم چی شده دیدم با عصبانیت

جواب میدن بچه ها رفتن اسباب بازی بردارن کمد افتاده اول از امیر حسین هم ناراحت شدم اما هیچی بهش

نگفتم و گفتم عیبی نداره زن دایی شوهرم با عجله شیشه ها را جمع می کرد بعد از مدتی به امیرحسین گفتم

مامان چیزیت نشده مادر شوهرم گفت نه پسرم پیش من بوده با این حرف متوجه  شدم که نوه دایی همسرم

رفته بالا و تنها بوده کمد هم کمی لق می زد برگشته فاطمه  مادرپسر شیطان میگه خدارو شکر چیزیش نشده
منم با طعنه گفتم مطمئنی که علیرضا چیزیش نشده میگه آره منم گفتم من تعجبم که علیرضا چه جوری سالم

مونده و تونسته خودشو عقب بکشه اما اعصابم خیلی خرد شده بود که اصلا متوجه نیستن که وقتی صاحب

خانه نیست نباید رفت مهمانی ( شوهرم خانه بوده ولی بعلت کاری قبل از آمدن من رفته بود بیرون و آنها هم
انگار نه انگار ) و به خاطر من و شوهرم نیامده بودند بلکه به خاطر خانه آمده بودند دارم سعی میکنم این

کارشون رو با بی محلی حالیشان کنم و با اخم به پسرش شاید متوجه بشه خانوادتن که بلد نیستن بچه تربیت

کنن. در کل اونشب خیلی ناراحت بودم از دست مادر شوهرم هم ناراحت بودم که با آنها رفته بود اما خبر

داشت که من هستم یا نه نمی دانم ولی اگه خبر داشته فکر کنم کار خیلی اشتباهی بوده چون با آمدنش به کار
اشتباه آنها مهر تأیید زد . زن دایی و بچه ها هم به خاطر این کار خدا را شکر شام نماندند.

یک سوتی از مراسم حنابندان دیشب قبل از مراسم شوهرم رفت و ریشش را زد منم وقت نکردم که دستی به

صورت بی ریشش  بکشم بعد از حنا بندان شوهرم که رقصیده بود عرق کرد منم متوجه نبودم که دورمان

کسی هست امیرحسین هم بغل شوهرم بود می خواستم امیرحسین را ناز کنم و دست به صورت شوهرم

بکشم تا متوجه عرقی که کرده بود بشود اما بجای اینکه امیرحسین را ناز کنم و یا یک دست معمولی روی

صورت شوهرم بکشم صورت همسرم را نیشگون گرفتم که یک مرتبه متوجه حرکتم شدم و خودم را جمع

کردم و امیرحسین را ناز کردم و زود آمدم بیرون فکر کنید این حرکت در مقابل دیدگان کسانی بود که حتی

هیچ وقت احساسات من و همسرم را نمی دانند چه رسد به این حرکت در کل خیلی از کار دیشب که بیشترش

غیر ارادی بود خجالت کشیدم .
 

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در یکشنبه 30 تیر1387  |
 عیدی
به نام خدا سلام

نمی دونم چند نفر از کسانی که به وبلاگ من سر می زنن کارمند

 هستند و یا بهتر بگم برای عید عیدی دریافت می کنند اما من

 به مدت یکسال و نیم که سرکار بودم اسفند ۸۵ با هزار بار

 سر زدن و پرسیدن و گله نفری ۲۰۰ عیدی دادند و بعد از عید

 و سال ۸۶ هم دیگه هیچ نوع قراردی سازمان دولتی با شرکتی

که ما برایش کار می کردیم نبست و مابیکار البته من بجای

یکی از آشناها بعضی روزها سرکار می رفتم تا اینکه روز ۱۱

فروردین همسرم به من گفت آقای ش...  تلفن کرده و گفت می

خوان به کسانی که برای شرکت کار می کردند عیدی بدهند و به

 خانمت بگو بره اداره ... و عیدی رو تحویل بگیره منم با دو

تا زن داداشام و داداشام رفتم به اداره سر زدم هرکسی از

ما چیزی می گفت زن داداش بزرگم میگفت یعنی میشه ۵۰۰ تومن

عیدی بدن واقعا خیلی خوب می شد اما ۱۹۰ عیدی دادند از طرف

 دیگه پولی بود که هیچ فکری در موردش نکرده بودیم و

انتظاری نداشتم و وقتی که داشتم چک می گرفتم گفتم چی شده

چرا اداره ولخرج شده عیدی رو یکسال دیر داره میده و مسئولش

 گفت از بس شماها شکایت کردین و گفتین حق ما رو ندادن حالا

که بودجه رسیده دارن بهتون عیدی میدن و زن داداش هایم که

از حاتم طایی بودن من خبر داشتن نذاشتن پای من به خانه برسد و

 اولین طلا فروشی بعد از بانک ۱۹۳ برایم خرج تراشیدند و یک

 تکه کوچک طلا خریدند هرچند که پولش کم بود و نشد اونچیزی

که بهش فکر کرده بودیم برسیم ولی از هیچی بهتر بود .

پ.ن. نمی دونم چرا روابط اجتماعی و عمومی ام بسیار ضعیف شده

 یعنی اگه به مدت یکساعت با کسی باشم دیگه نمی تونم با طرف

مقابل ارتباط برقرار کنم اگه بخوام حرفی بزنم می ترسم غیبت

و مهمتر از همه دروغ باشه و دیگران رنجیده شوند و از طرف

دیگه واقعا نمی دونم چه کار کنم حتی با مادرم هم مشکل دار

دارم میشوم و نمی تونم باهاش حرف بزنم کمبود حرف آوردم کمکم

 کنید و بگفت جلال آل احمد که نشخوار آدمی زاد حرف است ولی

 من نمی دونم چه جوری می تونم مثل خیلی ها دیگه ساعتها و

بدون استراحت فک و زبان نشخوار کنم کمکم کنید و یک راه 

 حلی به من بگید .

|+| نوشته شده توسط مامان خونه در سه شنبه 3 اردیبهشت1387  |
 
 
بالا